احمد بن محمد حسينى اردكانى
133
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )
خارج از ماهيّت جسم و دو عرضى زايد بر آن ، كه يكى به تخلخل و تكاثف متبدّل مىگردد و ديگرى به توارد اشكال در شمعه ، لكن به چه دليل بايد كه به انفصال امر جوهرى از جسم منعدم گردد . و آنچه لازم است همين قدر بيش نيست كه بايد حقيقت جسميّه قابل اتّصالات و انفصالات باشد . و امّا آنكه بايد واحد به وحدت اتّصاليّه باشد لازم نيست . و اين در وقتى لازم مىباشد كه وحدت شخصيّه مساوق وحدت اتّصاليّه باشد . و اين امرى است غير لازم ، زيرا كه براى انسان واحد و سرير واحد وحدت شخصيّه است با آنكه مؤلّف از متّصلاتى است كه به يكديگر منضم گرديدهاند . و آنچه ضرور است كه قابل اتّصال و انفصال امر واحد شخصى بوده باشد ، و مىتواند شد كه آن واحد متّصل بذاته باشد و يا استمرار وحدت شخصيّهاش و اتّصال ذاتىاش متعدّد باشد . پس مىتوان گفت كه طريان انفصال منافى استمرار اتّصال نيست ، بلكه منافى وحدت اتّصال است . پس آنچه متّصل واحد بود همان چيز بعينه متّصل متعدد مىشود . پس ممتدّ جوهرى در هر دو حال بشخصه باقى است ، و آنچه از آن متبدّل گرديده است عارض آن است ، يعنى وحدت و كثرت . و فاضل عارف شارح هدايه جوابى از بعضى از اذكيا نقل نموده و آن را نپسنديده است ، بلكه مخالف بعضى از قواعد ديده است ، و خود فرموده كه غايت آنچه ممكن است كه در دفع اين اشكال بگوييد همين است كه بر أحدى از عقلا پوشيده نيست كه در طريان انفصال بر متّصل وحدانى امرى از جسم مفرد منعدم مىگردد كه در نزد اتّصال موجود بوده است ، چنان كه در حصول اتّصال امرى در آن حادث مىشود كه در حال انفصال براى دو متّصل نبوده است [ 45 ] . پس مىگوييم كه آن امرى كه از متّصل وحدانى مجرّد از جميع خارجيّات و عوارض مفارقه نزد طريان انفصال منعدم گرديد و بعد از زوال انفصال و طريان اتّصال عود نمود ناچار بايد كه آن امر نحو وحدتى باشد براى اتّصال ، پس آن وحدت يا وحدت ذاتيّه است يا وحدت ارتباطيّه و اتّصال اضافى . و بنا بر اوّل ، مقصود كه وجود هيولى است حاصل مىشود ، زيرا كه هر دو فريق متّفقند بر آنكه اگر منعدم در نزد انفصال همان اتّصال جوهرى باشد بايد كه جسم مشتمل بر